حالم خوب نیست

از روزهای خوب شروع میکنم تا به امروز برسم پنجشنبه گذشته چند تا از دوستهای همکلاسی دوره لیسانس من و همسری دعوت بودند خونه ما که سه شنبه شب خونه را نظافت کردم چهار شنبه بعد از بیمارستان آمدن خورش قورمه سبزیم رو گذاشتم با پاناکوتا هام رو درست کردم پنجشنبه از صبح کلاس ضمن خدمت داشتیم با یک روحانی این اولین باری بود که اینقدر یک روحانی روشن میدیدم اصلا افکارم نسبت بهشون عوض شد خیلی کلاس با حالی بود اصلا تناقضهایی رو عنوان میکرد که تا به حال نشنیده بودم تازه فهمیدیم بیشتر چیزهایی که ما شنیدیم خرافه هستند و واقعین ندارند همه رو هم با دلیل و مدرک خلاصه 3 اومدم خونه مرغ رو گذاشتم با چایی با دارچین و هل و سیب که باید یک ساعتی بمونه دم بیوفته خودم عاشق این چای هستم بعد هم مهمونی تا 2 بعدش هم تا ساعت 4 خوابم نمیومد مشغول شستن ظرفها و جابجایی بودم. جمعه هم گذشت به استراحت شب هم تولد مامانم بود رفتیم اونجا.

شنبه دوباره کلاس ضمن خدمت و بعد هم رفتم شریف برای پست داک که گفتند من نمیتونم واسه پست داک اقدام کنم شرطش اینه که جایی شاغل نباشم و بیمه هم برام رد نشه که من گفتم حقوق نمیخواهم ولی گفتند حقوق هم نخواهی از سرتیفیکیت خبری نیست خوب نمیارزه قاعتا حالا منتظرم استاد از خارج برگرده یک مشورتی با هاش بکنم.

یکشنبه و دو شنبه هم به سر کار گذشت سه شنبه هم یک چیزی از بابام شنیدیم که حسابی عصبانیم و فهر دوست ندارم بیشتر بهش بپردازم موضوع ناراحتم میکنه

چهارشنبه رو هم خونه موندم و امروز ایضا 

دیشب با دخملم رفتیم کافی شاپ ویونا عاشقشه دو تایی یک یک ساعتی اونجا نشستیم هم من کیف کردم هم اون جای همگی خالی

امروز هم از صبح دنبال مطالعه واسه یک مقاله بودم که دارم با دانشجوم انجام میدم بعد نبود کلی به کارهای نصقه نیمه تو کامپیوترم رسید دلم میسوزه که واقعا ولشون کردم  بعضی وقتها فکر میکنم اگه من یک بچه بی احساس بودم و در غرب به دنیا میومدم الان کجا بودم زندگی من همش تو حالت استند بایه یا واسه این یا واسه اون آخرش هم یک دفعه یک رفتارهایی میبینی که چند وقتی هنگ هنگیییییی

چه میدونم شاید این هم از خ ر ی ت ب ن د ه استتتتتتتتتتتتتتت

 

/ 0 نظر / 8 بازدید